حمد الله مستوفى قزوينى
93
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
كه نيك و بد و مرد و زن ، خوب و زشت * به دوزخ رود زو و زو در « 1 » بهشت دگر چار قصرند اين چار شهر * كه پيوستهشان از غزا بود « 2 » بهر يكى شهر قزوين دؤم عسقلان * پس اسكندرىّ و عبادانش دان » از آن پس به پيش نخستين فلك * درآمد نبى ، همره او مَلَك 1885 مَلَك در بزد ، پاسخ آمد كه : « كيست ؟ » * بگفت : « آنكه مثلش سروش ايچ نيست » بگفتند : « با تو كه آمد به راه ؟ » * چنين گفت : « آمد رسول إله » بگفتند : « خواندهست او را خُدا ؟ » * بگفتا : « بلى » ، پاسخ آمد : « درآ كه هر دم سلام و ثنا بىكران * ز ما باد بر جان او جاودان خوشا وقتِ تو از رفيقىّ او * فزونتر از اين پايگاهت مجو » 1890 گشودند در ، سيّد و جبرئيل * برفتند بر بام اوّل فصيل « 3 » ز چندان فرشته كه بر وى نمود * تو گفتى كه بر آسمان جا نبود به حُكمِ خداوندگارِ بلند * همه گشته ترسان ز بيمِ گزند همه در سُجود و ركوع و قيام * بمانده چنين تا به يوم القيام بر او جاى آدم پيمبر بديد * بيامد ، به حرمت به پيشش رسيد 1895 شكوهِ نيا در دلِ او فتاد * زمانى به خدمت برش ايستاد ز روى ادب كرد بر وى سلام * جوابى خوشش داد باب انام ستودش فراوان ستوده پدر * بسى كرد شادى به روىِ پُسر بر خويشتن خواند و بوسيد رُو * همى هر زمان فخر كردى براو به سوى يمين بو البشر بنگريد * بخنديد و در طبع شادى گزيد 1900 نظر پس برافگند سوى يسار * بر آن كرد گريه بسى زارزار نبى ماند از آن هر دو حالت شگفت * ندانست « 4 » كآن را چه شايد گرفت پيمبر در آن حال از وى براز * ز خنديدن و گريه پرسيد باز به دو گفت : « در كار اولاد خويش * نگه مىكنم هر طَرَف كمّ و بيش
--> ( 1 ) ( ب 1881 ) . در اصل : رود رو و رو در . ( 2 ) ( ب 1882 ) . در اصل : از عزا بود . در اين باب رجوع شود به تاريخ گزيده ( مصحّح دكتر نوائى ) : صفحات 758 به بعد ، باب ششم ، ذكر احوال شهر قزوين . و احاديث و روايات كه ضبط « غزا » را تسجيل و تأييد مىكند . ( 3 ) ( ب 1890 ) . فصيل ( كامير ) : ديوار كوچك درون حصار يا درون بارهء بلد ( منتهى الارب ) . ( 4 ) ( ب 1901 ) . در اصل : بدانست .